مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )
47
تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )
92 - [ ايشان ] تمام شب را راه پيمودند ؛ بدين ترتيب بدون مكث سه روز و سه شب راه رفتند . تموچين گفت : « رفيق ، آيا بدون تو من مىتوانستم اسبانم را بازيابم ؟ [ آنها ] را بين خود تقسيم كنيم . بگو چند [ رأس ] از آنها را برمىدارى ؟ » . بو اورچو گفت : « من با خود گفتم كه تو دوست خوبى هستى و سختىهاى بسيارى را پشت سر گذاشتهاى ، و به خود گفتم كه مىخواهم به دوست خويش خدمتى كنم . [ بدين جهت ] با تو پيوند دوستى بستم و آمدم . من غنيمت بگيرم ؟ اسم پدر من ناقو بايان « 1 » است . من پسر منحصربهفرد ناقو بايان هستم . هرچه كه پدرم گرد آورده به من مىرسد . من هيچچيز برنمىدارم [ اگر بردارم ] پس خدمتى كه انجام دادهام ، كدام خدمت است ؟ من هيچ نمىخواهم » . 93 - ايشان [ هر دو نفر ] به مسكن ناقو بايان رسيدند . ناقو بايان كه پسرش بو اورچو را گم كرده بود ، مشغول گريه و زارى بود . هنگامىكه ناگهان [ بو اورچو ] رسيد و او پسرش را ديد ، از يك طرف مىگريست و از طرف ديگر دعوا مىكرد . پسرش بو اورچو گفت : « قضيه از اين قرار بود كه دوست خوبى كه سختىهاى فراوانى را پشت سر گذاشته بود ، رسيد . من با او پيوند دوستى بستم و [ به دنبالش ] رفتم . اكنون بازگشتهام » . سپس دويد [ و ] رفت دلو و مشك بزرگش را كه در جنگل پنهان كرده بود آورد . برهاى را كه از دو ميش شير خورده بود ، كشت و به منزلهء توشهء راه به تموچين داد و روى اسبش يك مشك بزرگ [ پر از شير ماديان ] گذاشت . ناقو بايان گفت : « شما دو نفر جوان كه يكديگر را يافتهايد ، در آينده به هم صدمه نرسانيد » . تموچين رفت و پس از پيمودن سه روز و سه شب راه ، به مسكن خود در كنار رود سانگگور رسيد . هو آلون ، قسار و ساير برادران كوچكش كه افسردهخاطر بودند ، از ديدن او شاد گشتند . 94 - چون تموچين از برتا اوجين [ دختر ] دايى ساچان ، كه او را در نه سالگى ديده بود ، جدا شده بود ، به اتفاق بالگوتاى دونفرى ، در طول رود انون به جستوجوى وى به راه افتادند . دايى ساچان انگقيرات بين دو [ كوه ] چاكچار و چيقورقو قرار داشت . دايى ساچان كه تموچين را ديد ، بسيار خوشحال شد و گفت : « هنگامىكه خبر يافتم
--> ( 1 ) - بايان در لغت مغولى به معنى ثروتمند است ، به همين دليل بو اورچو چندبار اين عنوان را تكرار مىكند ( م ) .